154


بر آنم کە زندگی کنم،
بر آنم کە عشق ورزم
پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم،
پیش از آن‌که پرده فرو افتد،
پیش از پژمردن آخرین گل،
برآنم که زندگی کنم.
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که، باشم.

در این جهان ظلمانی،
در این روزگار سرشار از فجایع،
در این دنیای پُر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند منند،
کسانی که نیازمند ایشانم،
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم؛
شگفتی کنم؛
باز شناسم؛
که‌ام؟
که می‌توانم باشم،
که می‌خواهم باشم،
تا روزها بی‌ثمر نماند،
ساعت‌ها جان یابد،
لحظه‌ها گران‌بار شود،
هنگامی که می‌خندم،
هنگامی که می‌گریم،
هنگامی که لب فرو می‌بندم،
در سفرم به سوی تو،
به سوی خود،
به سوی خدا،
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خار، ناهموار،
راهی که ـ باری ـ
در آن گام می‌گذارم،
که قدم نهاده‌ام،
و سر بازگشت ندارم.
بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را،
بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را،
بی‌آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ می‌تواند فراز آید.
اکنون می‌توانم به راه افتم.
آکنون می‌توانم بگویم که:
«زندگی کرده‌ام.»

پی نوشت :
× واقعاَ این شعر احمد شاملو ی نازنین عجیب با روزگاره من سازگاره 



153

این روزا حااااااااااااااااااااااااااااااااااااال من دیدنیست ...

کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش همیشه هوا ابری باشه . کااااااااااش همیشه بارون بباره ...

 

 

پی نوشت :‌

× صدا کن مرااااااااااااااااااااااااا صدای تو خوب است ...  ناراحت

×× تو را چه می شود ؟ ؟‌ ؟‌ ؟



152

 

ساکت که می مانی می گویند پاسخی ندارررررررررررد  ! ! !

اما...

نمی فهمند که داری جان می کنی تا حرمتها شکسته نشوووووووووود ...

 

 



151

 

Hosele at ke sar miravad ba Dele man Bazi nakon

Man dar bi Hoselegihayam ba ToO Zendegi karde am

 

پی نوشت :

* همونطوری که واست اس ام اس کردم اینجا نوشتم که بدونی چی به چیه ... 

** احساس سرماخوردگی می کنم ...

*** رفیق موجودیت خودت رو اعلام کن ...

 



150

 

نمی دونم اینو کجا خووندم اما دوسش دارم

 

ثبت احوال در شناسنامه ام همه چیز را ثبت کرده است....جز احوالم

 

 

پی نوشت :

× صبور باش دخترررررررررررررررر صبوررررررررررررررررر ...



149

یه چیزایی روح آدم رو آزاررررررررررررررررر می ده ...

یه چیزایی روان آدم رو به هم می ریزه ...

شاید خیلی کوچیک باشه و به چشم نیاداااااااااا .... اما آدم در عرض سوت ثانیه می ریزه به هم ...

چقدر بده که بعضی از آدما به خودشون اجازه دخالت تو شخصی ترین مسائل زندگی دیگرون می دن و جالب اینکه همون دیگرون حتی حق نظر دادن در مورد عمومی ترین مسائل رو ندارن ... منطقشون هم اینه که :‌ تو نمی فهمی ... تو حالیت نیست ...

 

 

پی نوشت :

×  عصبانی هستم فقط همین

×× تولدم مبارک ...

××× یاد بگیریم که یه روزهایی تو زندگیه یه سری از آدما خیلی مهمه خیلی مهم ...

اگه حتی نمی تونیم اینو درک کنیم لااقل اداشو در بیاریممممممممممممممم...



148

دیشب تا صبح کابوس دیدم .

خوابهای درهم و برهم ، خوابهای بی معنی ، اینقدر بد از خواب بیدار شدم که نفسم بالا نمی اومد .

هر چی به سالگرد پدرم نزدیک می شم حال روحیم خراب و خراب تر می شه .

کاش می شد برگردم به روزهای خوب کودکی ... روزهایی که یه دختر شیطون بودم که از دیوار راست بالا می رفت ... دختر شر و شیطونی که تاوان همه یه شیطنت هاش رو پدر نازنینش می داد ...

کجایی مرد ؟؟؟

دلتنگتم ...

دلم واسه یه دله سیر درد دل کردن باهات تنگ شده ...

دلم واسه یه گپ و گفت پدر و دخترانه تنگ شده ...

دلم واسه بویه سیگارت تنگ شده ...

دلم واسه بحثهای س ی ا س ی مون تنگ شده ...

دلم واسه قربون صدقه رفتنهات تنگ شده ...

آخ اگه بدونی که چقدر دلم می خواست الان اینجا بودی و اشکام رو پاک می کردی ...

دلم واسه ثانیه ثانیه بودن کنارت تنگ شده ...

چه روزه مسخره ایه امروز خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...

انگار کسی حالم رو درک نمی کنه ...

 

 

پی نوشت :

× برای مخاطب خاصم که عزیزتر از جانم است : بخدا یه غم گنگ تو دلم دارم یه بغض گنده تر هم تو گلوم داره خفه ام می کنه ... تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب ...



147

فقط بگووووووووووووووووووووووووووو که من

 

خوابم یا بیدارمممممممممممممممممممممممم ؟؟؟؟

تووووووووووووووووووو بااااااااااااااااااا منی بااااااااااااااااااااااااااااا من !!!!!!!!!!!!

همراه و همسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایه نزدیکتر از پیرهن !!!!!!!



146


ما بدهکاریم


به یکدیگر


و به تمام " دوستت دارم " های نا گفته ای


که پشت دیوار غرورمان ماندند


و ما آنها را بلعیدیم


تا نشان دهیم منطقی هستیم ...



145

نه بانو ! نگو عشق ، شر می شوند
همین مردم خوب ، خر می شوند !!

همین ها که از عشق د...م می زنند
برای شما دردسر می شوند !
...
نه محصول عشقند این مردمان
هوس می کنند و پدر می شوند !

هنوزم برای شما وقت هست
نجنبید از این پست تر می شوند

کجا سیب روییده ؟! این دانه ها
پس از کاشت, فورا تبر می شوند !

نگوئید حوا گناهی نداشت !
بگوئید ، آدم مگر می شوند ؟!…

نه بانو! نگو عشق ! شر می شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر می شوند

 

پی نوشت :

* به هستی نازنین ، عزیزم مرسی از این همه لطفی که داری ، من معمولاً جواب کامنتها رو توی وبلاگها می دم اما از شما نه آدرس ایمیل داشتم نه وبلاگ . از آشنایت خوشحاااااااااااااااااالم .

** شعر بالا رو سر صبحی یه دوست نازنین برام کامنت گذاشته بود و خواسته بود که من پابلیشش کنم ، دیدم بی مناسبت با روز زن نیست ...>> مرسی <<

*** مخاطب خاص زود اعلام موجودیت کن ( به قول خودت نیش )

 



144


فکر می کردم تو همدردی ...

اما

تو هم ، دردی ...

 

 

پی نوشت :

* نمی دونم کجایه این شهر غمزده گمت کردم ...



143

دکتر علی شریعتی:
غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم

هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر، ما بیرحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند .....



142

از میان کامنتهای ارسالی شما دوستان عزیزم ، خیلی به دلم نشست ...

عادت کردن به کسی،
انتظار کشیدنش را،
برایت به ارمغان می آورد..
که بسیاااار مزخرف است!!



141

چه نابه :

 

همه چیز آماده رفتن است ، جز دلم ...

آن را که پس بدهی ، می بینی که سالهاست رفته ام ...

 

پ ن :

*خدایا حواست هست ؟؟؟؟؟



140

سلام،

حال همه ی ما خوب است،

ملالی نیست جز گم شدنه گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند،

با این همه عمری اگر باقی بود،

طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان،

تا یادم نرفته است، بنویسم،

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود،

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است،

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی،

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟،

راستی!

خبرت بدهم،

خواب دیدم خانه ای خریده ام،

بی پرده،

بی پنجره،

بی در،

بی دیوار...

هی بخند!،

بی پرده بگویمت چیزی نمانده است،

من چهل ساله خواهم شد،

فردا را به فال نیک خواهم گرفت،

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ی ما می گذرد،

باد بوی نام های کسان من می دهد،

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟،

نه ری را جان..

آه...،

نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می نویسم:

حال همه ی ما خوب است،

اما تو باور مکن......

 

 

پی نوشت :

* عجیب امروز دلم برای پدرم تنگ شده ... چقدر شعر بالا رو با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی دوست دارم ... شنیدنش منو بیشتر دلتنگ کرد امروز ...

** روحت شاد مردددددددددددددددددددددد



139

یکی دو روزه هوای تهران دیدنی شده ...

اینقدر خوبه که نمی دونم چی بگم ...

هوا هوایه عشق و عاشقیه ...

هوایه قدم زدنهای طولانی ...

گپ و گفت های قشنگ عاشقونه ...

 

 

 

 

 

 

"عشق صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ..."

 

 

پی نوشت :

* چرا سهم من از " تو " همیشه دوری و دلتنگیت بوده ؟؟؟؟

** کاش ...

 



138

محشره می دونم که می دونید :‌

گویا هنوز در جامعه ما:

دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی..........

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های درپیت

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر وخاله وعمه ت هستن

دختر بودن یعنی " دخترو رو چه به رانندگی؟ " تو باید چرخ خیاطی برونی!

دختر بودن یعنی " شنیدی شوهر سیمین واسش یه سرویس طلا خریده 12 میلیون؟"

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقه تو ول کنی پاشی چایی بریزی

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن

دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه

دختر بودن یعنی "چه معنی داره عکس گذاشتی تو پروفالیت؟ (حتی باحجاب!)

دختر بودن یعنی " به بابات گفتی؟" داداشت راضیه؟!Bfتون ناراحت نمیشن؟! رئیس اداره چی؟!!!

دختربودن یعنی " برو تو ، دم در وای نستا"

دختر بودن یعنی تو گرما لباست 4 متر و نیم پارچه ببره که مردان به گناه نیفتن!

دختر بودن یعنی " تا حالا کجا بودی ؟"

دختر بودن یعنی "کجا داری میری؟"

دختر بودن یعنی " تو نمیخواد بری اونجا ، من خودم میرم "

دختر بودن یعنی "کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف میزدی؟" گوشیتو بده ببینم!

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی ، حتی نفس کشیدن !

دختر بودن یعنی بگی: "کاشکی منم پسر بودم !!!!!!!!!!!!!!!!"(پاک کردن صورت مسئله و بزرگترین توهین به خودت)

دختر بودن یعنی بگی: "تو مردی میتونی اما من که....!"

دختر بودن یعنی " خیلی خودسر شدی"(ترجمه: خجالت نمیکشی از مغز و سر خودت استفاده میکنی؟!!!)

دختر بودن یعنی سوار دوچرخه میشی؟ بگیریدش!!! اما اصلآ ناراحت نباش چون اجازه داری ترک موتور شوهرت بشینی! ! !

دختر بودن یعنی مجرم بودن (کافیه دست داده باشی به یک پسر پس ارتباط نامشروع داشتی که حد(شلاق) داره ! گرچه ممکنه این دنیا لو نرفته باشی اما اون دنیا حتمآ مجازات میشی ! ! !

دختر بودن یعنی "خوب به سلامتی لیسانس هم که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم"

دختر بودن یعنی هندونه نبریده که باید قاچ بشی تا معلوم شه فاسدی یا نه!
دختر بودن یعنی گلابی بودن !
دختر بودن یعنی دائمآ هلو بودن ! البته هلوی پوست کنده با اپیلاسیون کامل!

دختر بودن یعنی سالها بشین تا شاید یه روز یه سبیل کلفت بیاد زنگ درخونتونو بزنه و ببرتت ایشالآ خوشبخت میشی ننه !

دختر بودن یعنی 40 سالت شده هنوز داری میگی :"ایشالا وقتی رفتم سر خونه زندگیم... !" یکی نیست بگه بابا زندگی تو 40 ساله شروع شده تا حالا چه گلی به سر خودت زدی؟ چه لذتی از زندگی بردی؟ حتمآ باید بشینی تا یکی دیگه بیاد تورو خوشبخت کنه؟! ! !

دختر بودن یعنی بر بدن خود حقی قائل نبودن! یعنی سوء تغذیه برای مانکن شدن!

دختر بودن یعنی یه مرد چند میلیون ازت بگیره و دماغتو قصابی کنه تا یه مرد دیگه خوشش بیاد البته اگه در این راه شهید نشی!

و در مقابل سالها پز دماغ پهن و زشت bf گرامی یا شوهرتو بدی و بگی وای چقدر مردونه اس دماغش! هیچ کاری لازم نداره!

دختر بودن یعنی بکارت! ! ! یعنی بابا تو را بکارت! و آب دهد تا رشد کنی و رسیده شوی و چیده شوی و در بسته بندی ات بمانی

تا شاید مشتری بیاید و .....

دختر بودن یعنی خواستگاره از بابات میپرسه: خوب حاجی حالاجنسو ازبچگی واسم آکبند نگه داشتی ایشالا؟! خط و خش که نداره ها؟!!! لازمه ببرم معاینه فنی؟! پزشک قانونی؟!!! و بابات میگه برو حالشو ببر خیالت تخت! مورد داشت پس بیار جنس بد بیخ ریش صاحبش !

دختر بودن یعنی آنچنان شستشوی مغزی بشی که به مصادیق ظلمی که بهت شده افتخار هم بکنی !

دختر بودن یعنی حتی توهم بکارت اینترنتی!!!!! با نداشتن add list !!!

دختر بودن یعنی توهم نجابت اینترنتی!!! با نذاشتن عکس!!!

دختر بودن یعنی از شوهرت متنفری اما شبها تمکین و تمکین! ! !

دختر بودن یعنی بگی: "بیچاره داداشم معلوم نیست زن گرفته یا شوهر کرده !" (نتیجه: ته دلت خودت هم قبول نداری که حقوق مساوی با مرد داری!

دختر بودن یعنی متوجه نیستی داری به بدبختیهات دامن میزنی وقتی میگی: "واه واه دختره رو ببین چه لباسی پوشیده خجالت هم خوب چیزیه! ! "

دختر بودن یعنی داف بودن البته داف بی گاف!

دختر بودن یعنی ضعیفه بودن ! و دائم به دنبال سایه بالا سر (همون آقابالاسر) گشتن

دختر بودن یعنی bfت یا شوهرت تو خیابون با یه بنده خدا درگیر میشه و با فحاشی میگه: مگه نمییبینی صاحاب داره! و تو قند تو دلت آب میشه از اینهمه صاحاب داشتن! ! !

دختر بودن یعنی گاهی تخفیف مجازاتت از سنگسار به اعدام! ! !

برو حالشو ببیر دیگه چی میخوای از این اجتماع دختررررررررررررر؟!!!

 

و در نهایت دختر بودن یعنی اگر این مقاله رو یک زن نوشته بود با خیال راحت در موردش فکر میکردی اما الان میپرسی: آقا حالا شما خودتون واقعآ به این حرفا عقیده دارین؟!!!!(ترجمه: بابا این مردها همشون....)

یعنی حتی در تصورت هم به وجود چنین افرادی با شک نگاه میکنی!

اما انتظار داری در واقعیت وجود داشته باشند!

 

کاش این دل نوشته تلنگری باشه واسه اون دسته از دخترها و مادران آینده که هنوز نمیدونن چقدر توانایی تغییر این واقعیتهای تلخ اجتماعی رو دارن .

حتی اگر فقط یک دختر مونده باشه که هنوز حقوق انسانی خودش رو نمیشناسه و نوشته من بتونه کمترین اثری بر او داشته باشه

من به مقصودم رسییده ام.

فراموش نکن:

تا حقی برای خود قائل نباشی کسی به تو حقی نمیدهد! "



137

همه شب با دلم کسی می گفت

« سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود ، می رود ، نگهدارش »

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فردا ها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشم های تو چون غبار طلا

تنم از حس دست های تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

« هر که دلداده اش به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود ، چشم من به دنبالش

برود ، عشق من نگهدارش »

آه ، اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه هایی همه سیاه سیاه



136

 

پاییز داره می یاد ... دوستش دارم ...

هوای ابریشو ...

نم نم بارونشو ...

خنکی دلنشین هواشو ...

صدای کلاغهای سیاهشو ...

بویه چوب سوخته ...

بوی برگهای خشک بارون خورده ...

بویه گس قهوه ...

بویه تند سیگار ...

همه یه اینا رو دوس دارم ... پاییز و هوایه خنکش همیشه واسه من یاد آوره لحظه های خوش با تو بودنه ...

بارونهای تند پاییزی و جاده یه دوست داشتنی چالوس ...

عطر قلیون تو و نگاههایه بی قرار منو هوای دلتنگ پاییز ...

گرمی دستهای مردونه یه تو سردی دستهای سیمانیه من ...

دستهایی که می شه تا ابد گرفتشونو از گرماش لذت برد ...

کاشکی می شد همه یه حرفهای دلم رو بزنم ... واقعاً خسته شدم از خود سانسوری ... دلم می خواست بهت بگم همه یه اون چیزهایی رو که خواسته و ناخواسته تو قلبم مهر و موم کردم ...

این شعر رو امروز جایی خووندم بی مناسبت با حال من نیست ... اگه می دونید شاعرش کیه واسم تو کامنتها بنویسید لطفاً :

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه فراوان دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان ... لب خندان دارم

در غمستان نفسگیر ... اگر نفسم می گیرد

آرزو در دل من متولد نشده می میرد

دل گریان ... لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه ... جز تو بی ایمانم ...

 

پی نوشت :

* پاییز قشنگه ... خیلی قشنگ ... برام قشنگترش کن ... << لطفاً >>



135

 

تو تاکسی نشستم ... با همه یه وجودم دارم آهنگ sailing رو گوش می کنم ... رفتم تو عمق صدای مخملینش ... یه بغض احمقانه هم داره خفه ام می کنه ... به زور خودم رو نگه داشتم که اشکام پایین نیان ... دلم نمی خواد کسی بفهمه که تو وجودم چی می گذره ... یه عمری عادت کردم که همه یه درد هام ماله خودم باشه ... یه نفس عمیق می کشم و می رم تو رویا ... آروم تکرار می کنم :

 

I am sailing
I am sailing
home again 'cross the sea.
I am sailing stormy waters
to be near you to be free.
I am flying
I am flying like a bird 'cross the sky
I am flying passing high clouds to be with you to be free.
Can you hear me
can you hear me thro' the dark night far away.
I am dying forever trying to be with you who can say.
Can you hear me
can you hear me thro' the dark night far away.
I am dying forever trying to be with you who can say.
We are sailing
we are sailing home again 'cross the sea.
We are sailing stormy waters to be near you to be free.
Oh Lord to be near you to be free
Oh Lord to be near you to be free


نمی دونم چرا دلم می خواد هزاران بار تکرار کنم 

 

Can you hear me

 

پی نوشت :

* امروز سی و دو ساله شدم ...

** باز هم احمقانه م ن ت ظ ر ی ه ا س ا م ا س س ا د ه ا ز ت  و ب و د م

 



تولدت مبارک

هیچ کلمه یا جمله ای واسه تبریک گفتن به تو نازنین بلد نیستم

همه یه کلمه ها کمن ... در مقابل تو خیلی کم هستن ...

تولدت مبارک نازنینم



133

 

وقتی که دیگر نبود٬
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت٬
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد٬
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد٬
من شروع کردم
وقتی او تمام شد٬
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن

٬مثل تنها زندگی کردن است!

مثل تنها مردن...

(علی شریعتی)

 

 

پی نوشت :

* با حال امروزم بس جور است ...

** از میان ایمیلهام ... گفته بودم که با شریعتی ... دارم ،‌اما ...

 

 



132

 

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،

و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

سید علی صالحی

 



131

 

سفره را ما چیدیم و نشستیم دور آن چنبره وار

گوشه ای خالی بود ...

باغبان دل ما رفته سفر

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش . . .

 

 

پی نوشت :

* یه عالمه نوشتم ... اما چون همه اش از غم بود پاکش کردم ...



130

 

من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله , با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره , با تو هم قسم ترینم





پی نوشت :

* بر گرد ...


غم نوشت :

* آپ بعدی احتمالاً بعد از سالگرد پدرم ...

** دلم برات تنگ شده رفیییییییییییییییییییییییییییییییق جانم ...


مخاطب خاص نوشت :

* با شمشیر از رو بستن کاری از پیش نمی بری جانم ... واقعیت رو نمی شه تغییر داد ...


 



129

روز و روزگار خوبی نداشتم این چند روز ...

علتش هم مشخص بود دیگه ...

چهارم تیر ماه مصادف بود با تولد مردترین مرد زندگیم ... پدرم ... پدر عزیزتر از جانم ...

پنجم تیر ماه هم که به روایت مسلمانان روز پدر ...

پس نخواید که حالی واسه من مونده باشه ...

مضراب سنتور رو محکمتر می کوبم ... بیاد وقتی که عاشقانه با تارش می نواخت

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام ...

حبیبم اگه خوابه ............... بازم حبیبم رو می خوام ................

 

پی نوشت :

* یاد بگیریم که قضاوت کردن و قاضی خوب بودن شعور می خواد ....

** تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

*** تو بانو جان بانو جان گویان مرا می سازی و من محکمتر از همیشه قدم در میدان جنگی می گذارم که شروع کننده اش من نبودم ...

 

آرزو نوشت :

* کاش چشمام رو ببندم و ببینم که پدرم اینجا کنارم نشسته و داره نگام می کنه ... دلم می خواد همه یه عمرم رو بدم و برگردم به زمانی که پیشم بودی بابا جونم ...

 



128

زن، عشق می کارد و کینه درو می کند

دیه اش نصف دیه توست.
و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.
برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است
 و تو هر زمان بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)
و هر روز :
او
 متولد می شود ،
 عاشق می شود ،
 مادر می شود ،
 پیر می شود و بعد می میرد.
و قرنهاست که او :
عشق می کارد و کینه درو می کند.
چرا که :
در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ،
جوانی برباد رفته اش را می بیند.
و در قدمهای لرزان مردش ،
گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.
و دردهای منقطع قلب مرد ،
سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده.
و پیری مرد ،
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.
و اینها همه
کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او

 

پی نوشت :‌

* با یه کم تاخیر تقدیم به همه یه شیر زنان این مرز و بوم ... متاسفم که روز زن و روز مادر هر سال تغییر می کنه ( قمری و شمسی بودن تاریخها )... به نظرم همه یه روزها روز زنه ...

** متن بالا از دکتر شریعتی می باشد - با نویسنده اش یه کم ..... دارم -



127

 

 

تو با دلتنگی من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی...

 

 

 

 

پی نوشت :‌

 

* خرداد رو اصلاً دوست ندارم ... انگار نفس کشیدن تو این ماه سختتره برام ...

** کیا جاااان مرررسی واسه کامنتهای پررررر مهررت ... کجایی پسر ؟؟ بلاگتم که کلاً مهر و موم کردی ... آقا من اگر می دونستم خدا به این سرعت جوابه خواسته هام رو می ده که یه چیزه بهتر ازش می خواستم نیشخند ... به هر حال هر کجا که هستی شاد و سرخوش باشی ...

*** نه مثل اینکه این ابرهای غمزا همچنان رو آسمون دل این رفیق ناب ما جا خوش کرده ... آقای خدا یا خودت با زبون خوش این ابرهای سیاه رو از دلش دور کن یا اینکه ازت خواهش می کنم ... تو خود دانی که این بنده یه حقیر طاقت ناراحتیشو ندارمممممم.

**** به دوست عزیز ناشناس ( خانم / آقا ) ... کامنت گذاشتی و چند تا سئوال پرسیدی اما هیچ آدرس بلاگی ازت پیدا نکردم ... احتمالاً جواب سئوالات رو پیدا کردی چشمک وگرنه که حتماً دوباره جسارت می کردی ( البته به قول خودت ) و پیگیر سئوال و جوابها می شدی ...

***** دعای امروز :‌خدایا به همه یه ما ها کمک کن که جایگاه خودمون رو پیدا کنیم چشمک ... ( آره بدجنس شدم ... لابد می طلبه که شدم دیگه )



126

کلا اینجوریاس ... چه جوریاس ؟؟ ااااااااااااااا نگفتم ؟؟؟؟

کلا همه چی آرومه ... منم چقد خوشحالم و این صحبتا ...

خلاصه الان منو تصور کنید که یه عالمه خوشحال و سرخوش ... از این مدلا که همه یه روزهایه هفته واسم جمعه است ...

 

 

پی نوشت :

* کی میاد نمایشکاه کتاب ؟؟؟؟ قراره فرهنگی و این داستانا خنده



125

نبودم

عمریست که نیستم ...

اما این بار واقعاً نبودم ...

برایه چند ساعتی ضربان قلبم به شدت پایین بود ...

نفسم به سختی بالا می آمد ...

علتش هم خونریزیه زیاد بینی بود ... بند نمی اومد حتی با یه عالمه یخ ...

تو اون حال و هوا که انگار خوده مرگه ...

که انگار خود قطع ارتباط روح با بدنه ...

دیدمت ...

دستهاتو باز کرده بودی و منتظر من بودی ...

با سرعت نور می اومدم پیشت ...

دستت رو گرفتم ...

سردی دستت حالم رو بد کرد ...

انگار سردیه دستت شوک دادن به قلبم بود ...

برگشتم بی اونکه بخوام ...

 

پی نوشت :

* با پررویی تمام دارم زندگی رو مزه مزه می کنم ...

** یک دوست قدیمیه دیگه رو تو فیس بوک پیدا کردم ... یادش بخیر دوران دانشگاه ...

کاش به زمانی برگردم که گریه با چشمهایم بیگانه بود ...



124

 

 دست می کنم تو جیب کیفم و دونه های آرامش رو یکی یکی در می یارم و با یه لیوان آب قورتشون می دم ... چه حاله قشنگی به من می دن این دونه های رنگی رنگی ... هندزفری رو با حرص فرو می کنم تویه گوشم ... ابی داره می خوونه :

تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار ...

اما شبهایه بی کسیم کی نمونده موندگاره ... یکی نمونده از هزار ...

چشام سنگین می شه خوابم می بره ...

نمی دونم ساعت چنده صبح که از صدای آژیر دزدگیر ماشین همسایه از خواب می پرم ... تپش قبلم شروع می شه ...

 با کمال خونسردی هر چی فحش ... داره نثار ماشین همسایه می کنم که نذاشته بقیه یه خوابم رو ببینم ...

نگا می کنم به گوشیم ...

خنده ام می گیره دو تا اس ام اس ...

اولیش یه عالمه غم انگیزه ...

و اما دومیش ...

یه حال غریب توشه ... یه عالمه امید دادن زیر پوستی ...

ببین رفیق وقتی می گی بانو یه عالمه احترام توشه ...

آروم اس ام است رو می خونم :

شهرزاد بانو فردا دیگه فکر و خیال و غم و اشک و گریه نداریم ...

امشب واسه ات ستاره می چینم تا این بهانه رو هم نداشته باشی ...

اما تو خودت خوب می دونی که ستاره بهانه است ...

غم من چیزه دیگه ایه ...

گوشی رو شوت می کنم و بالشم رو بغل می کنم و چشام رو می بندم ...

زمزمه می کنم : چه حال خوبی به من می دید دونه های خوشرنگ آرامش ...

خدا نسلتون رو زیاد کنه که آدمایی مثل من بدجوری بهتون احتیاج دارن ...

 

 

پی نوشت :

 

* تو به من خندیدی ...

و نمی دانستی ... !!!!!!!!!!!!!!!!

 

** رفیق جان خدا تنت رو سالم و دلت رو شاد کنه  ... بچه آخه تو چقدر مهربونی ... مرد و مهربونی ؟؟ اصلا با هم جور در می یاد ...



123

عجیب ...

همیشه وقتی بهار می اومد من متولد می شدم ...

اما امسال یه مدل دیگه ام ...

چند تا نکته یه کوچولو رو تند تند بگم و برم ... اما لطفاً شما آروم آروم بخونیدشون ..

١. نمی دونم چرا این همه ناراحتی ... به جایه ناراحتی از روزهای قشنگ جوونیت استفاده کن جان جانان من ... یه روزی به خودت می یای و می بینی که شدی مثل من ... و من اصلا اینو دوست ندارم ... رفیق نابم با توام ... می دونم که می دونی اینا همه اش شعاره ... اما خواهش می کنم ...

٢. برادر یکی از دوستان عزیزم به خواب ابدی فرو رفت ... براش یه عالمه آرامش می خوام ... این دوسته ما گلوله یه انرژیه ... نمی تونم قیافه یه مغمومت رو تصور کنم ... حتی به عنوان یه دوست نمی دونم بهت زنگ بزنم ... منو ببخش ... می دونم که هر چند وقت یک بار یه سری اینجا می زنی ...برای تو هم آرامش می خوام ...

٣. اینم ماله خودمه ...

دنیایه این روزهای من هم قد تن پوشم شده ... اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده ...دنیایه این روهای من درگیر تنهایی شده ... تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده ...هرشب تو رویایه خودم ... آغوشتو تن می کنم ... آینده یه این خونه رو با شمع روشن می کنم ... در حسرت فردایه تو تقویمم و پر می کنم ... هر روزه این تنهاییو فردا تصور می کنم ... هم سنگ این روزهای من حتی شبم تاریک نیست ... اینجااااااااااااااااا به جززززززززز دوریه تو چیزی به من نزدیک نیست ...

۴. دله دیگه ... مگه حالیش می شه ... خوب یه وقتا می گیره ... من چی کارش کنم ... خیلی وقته که من و دل حرف همو نمی فهمیم ... منم ولش کردم به امون خدا ... اصلا به جهنم هر اتفاقی براش می افته بذار بیفته ... شما ها هم محلش نذارید ... بذارید هر غلطی دوست داره بکنه ... وقتی صاحبش به راحتی ازش گذشت به من و شما چه آخه ...

۵. س ت ا ر ه م ی خ و ا م ... رفیق می دونم چرند گفتم فقط خواستم یه مدلی الکی بگم که چشایه خیس الانم واسه خاطر بی ستاره بودنمه ...



122

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!

این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

 

پی نوشت :‌

* اس ام اس دیشبت رو دوست داشتم ...

چه خواب راحتی داشتم دیشب هم سفره یه غمهام ...

نماینده یه همیشه در دسترس خدا بر رویه زمین ...

همیشه تو کامنتها می نویسی که تو یک مخاطب عام هستی اما بدون که این پست مربوط به شماست ...

و در حال حاضر شما یک مخاطب خاص دوست داشتنی هستی ... 

خدا تو رو برایه همه یه ما ها حفظ کنه ...

 

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!



121

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

 

پی نوشت :

* هیس س س س س  نمی خوام هیچ صدایی بشنوم ...



120

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادربزرگ
با اینها زمستون رو سر میکنم

با اینها خستگیم و در میکنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینها زمستون رو سر میکنم

با اینها خستگی مو در میکنم

با اینها زندگی مو سر میکنم

با اینها خستگیم و سر میکنم

با اینها زمستون رو سر میکنم

 

بیشتر از هزار بار این آهنگ رو شنیدم ... دم دمای عید که می شد همیشه این آهنگ تو مغزم رژه می رفت ... بابا جون یادته که چقدر صدای فرهاد رو دوست داشتی ...

از صبح تو حال و هوایه شما هستم ... این آهنگه هم که دیگه ....

یادش بخیر قدیما ...

سفره هفت سین های مادرجووووون ...

سکه های براق تویه سفره هفت سین ...

تخم مرغهای رنگی رنگیه خوشگل ...

عیدی های تا نخورده یه لای قرآن پدر عزیزتر از جان ...

ماچ و موچ کردنای بعد از سال تحویل ...

در آغوش گرفتن های بابا جون ... جمله های پر از انرژی و دعاهای خالصانه یه بابا جون وقتی می خواست عیدی بده ...

که همیشه و همیشه می گفت امیدوارم امسال بهترین و خاطره انگیزترین سال زندگیت باشه ...

آخ که چقدر دلم واست تنگ شده بابایی جونم ...

بعد از رفتن مادر جوون و شما دیگه هفت سین چیدن معنایی نداره ...

دیگه عیدی گرفتن مزه ایی نداره ...

چقدر دلم تنگ شده براتون ... چقدر جاتون کنارمون خالیه ...


می دونم همین الان که دارم اینا رو می نویسم و بغض داره گلوم رو فشار می ده جفتتون ذل زدید به منو برایه هم سر تکون می دید که ای بابا این دختره هنوز بزرگ نشده ...

درست مثل وقتایی که گریه ام می گرفت ...

نگام می کردی و با خنده می گفتی نگاش کن باز دوباره فقط از چشم راستش داره اشک می یاد ...

منم میون گریه خنده ام می گرفت ...

بعد می گفتی دختر بزرگ من پس کی می خواد بزرگیه خودش رو نشون بده ...

پس کی می خواد نشون بده که محکمه و هیچ چیزی نمی تونه خوردش کنه ...

آخ که به یاد آوردن این خاطره ها درست مثل کبریت کشیدن زیره یک بشکه یه پر از باروته ...

دیشب تویه اون شلوغی و آتیش بازی چشمم دنبال شما بود بابایی ...

می دونم که شما هم از اون بالاها داشتی دختر تنهاتو نگاه می کردی که به سختی خودش رو کنترل می کنه ...

کنترل می کنه که مثل همیشه بقیه نفهمن که چه غم بزرگی رو سه سال تحمل می کنه ...

که هر روز تنهاتر از روزه قبل می شه ...

می دونم که شما هم داری می بینی که هر کسی که می یاد تکه ای دل دخترت رو با خودش می بره و واسه همیشه می ره ...

می دونم که خوب می دونید که تو سالی که گذشت چه اتفاق های عجیب و غریب و ناخواسته ای برای دخترکت افتاد ...

اما صداش در نیومد و دم نزد ...

کاش لحظه های غم انگیز زندگیم رو نبینی بابا جون ...

کاش گریه های شبونه یه دخترت رو نبینی بابا جون ...

دلم نمی خواد بی قراری کنی ... دلم نمی خواد غصه یه منو بخوری ...

می دونم که اگه بودی این اتفاقها نمی افتاد ... می دونم ...

امسال هم گذشت مثل همه یه سالهایی که می یان و می رن ...

قطعا نمی تونم تلخی هایه سالی رو که گذشت فراموش کنم ...

قطعا نمی تونم صدای خوردن شدن دلم رو تو سالی که گذشت فراموش کنم ...

قطعا نمی تونم کابوس هایه نیمه شبهام رو تو سالی که گذشت فراموش کنم ...

خیلی چیز های دیگه رو هم نمی تونم فراموش کنم ...

نمی تونم فراموش کنم که چقدر دوستت دارم ...

نمی تونم فراموش کنم که امسال هم تنگ بلورینم خالی از ماهیه گلیه ...

که همیشه فکر می کردم بعد از رفتن پدرم وظیفه خریدن ماهی گلیه سفره هفت سینم به گردن تو ٍ ...

این روز ها بد جوری از ته دلم آه می کشم ...

امیدوارم داغی آه تو سینه ام کسی رو نسوزونه ............

 

 

پی نوشت :

*   اومدم خیره سرم بهاریه بنویسم اما نتونستم ...

 از اونجایی که یاد گرفتم رنگ عوض نکنم پستم رو تغییر ندادم ...

به جایه بهاریه شما گلایه بخونید از من و به بزرگیه خودتون ببخشیدم ...

**   از همه یه شما دوستان و همراهان خنده ها و گریه هام یه تشکر جانانه دارم ...

یه تشکر بزرگ درست به اندازه یه دلاتون ...

***   از محمد عزیزم یه کوچولو بیشتر متشکرم ...

که اگه نبود نمی دونم این همه بهانه گیری هام چه بلایی سرم می آورد ...

که اگه نبود ممکن بود خیلی اتفاق ها بیفته ...

که اگه نبود شاید من دوباره نمازم رو شروع نمی کردم ...

که اگه نبود کسی رو نداشتم که پا به پام شب زنده داری کنه تا خوابم ببره ...

که اگه نبود .......... ( حیف که از آیکون چشمک بدش می یاد وگرنه که الان جاش بود به جایه این نقطه چین ها واسه اش چشمک بزنم  .... )

****   سال پر برکتی رو واسه یه همه آرزو می کنم ...

 امیدوارم لبتون خندون باشه و دلتون شاد ...

*****   لحظه یه سال تحویل منتظر اس ام است هستم ...

درست لحظه یه سال تحویل ...  

 



119

 

 

 

نه دیگه ... این واسه ما دل نمی شه ...

 

 

 

 

 

 

 



 
Copyright © 2004 - 2006 Ghesegoo.persianblog.ir All Rights Reserved
Template Design By : Shahab.Tiba@yahoo.com
  RSS 2.0