116

وقتی می گم همه یه عالم و آدم دست به دست هم دادن تا دل من ریز ریز بمیره می گید نه ...

فکر کن تو حال خودت باشی بعد یه هو جام جم ـ لعنتی آهنگ الکیه سیاوش قمیشی رو پخش کنه و تو وقتی به خودت بیایی که ببینی مامانت داره تکونت می ده و ازت می پرسه که چرا اینجوری داری هق هق می کنی ؟؟ مگه مادرت مرده ؟؟

به خودت بیایی و ببینی که اینقدر غرق آهنگ شدی و اینقدر با حال و هوایه این روزات جوره که اصلاً نفهمیدی همه یه صورتت خیسه اشک ...نفهمیدی که اینقدر با صدای بلند گریه کردی که حتی مامان هم ترسیده ...

حال این روزهام رو دوست ندارم ... گیج و بی حواس شدم ... خیلی زود همه چیز رو یادم می ره ... همه یه فکر و ذکرم شده تو ... اگه اومدی اینجا و این پست منو خوندی بدون با همه یه عشقم که خودت خوب می دونی اندازه اش چقدر این آهنگ رو تقدیم می کنم به تو ...

من فقط عاشق اینم

حرف قلبتو بدونم

 الکی بگم جداشیم

تو بگی که نمی تونم

 من فقط عاشق اینم

بگی از همه بیزاری

 دو سه روز پیدام نشه باز ببینم  چه حالی داری

 من فقط عاشق اینم  عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم

 روزایی که با تو تنهام

 کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم

 عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

 حواست به من نباشه دزدکی تو روببینم

 من فقط عاشق اینم  عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم  عمری از خدا بگیرم

 اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

 


پی نوشت :


* حسم کن از راه دورررررررررررررررررر 

** دیگه نمی تونم ...

*** این پست مخاطب خاص دارددددددددددددددددددد

 



115

هوا بس ابرناک است اینجا ... درست مثل حال و هوای این روزهایه من ... "" تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ... "" دیگه ...

جوابهاتون به پستهایه قبلی خیلی عالی بود کلی کیفور شدیممممم ، شاید اگر عمری باقی بود در یک پست چکیده ای از کامنتها رو گذاشتم البته بدون ذکر ماخذ ...

فکر نمی کردم تو این حال و هوای غمگینم چیزی بتونه شادم کنه اما فکرم غلط بود ، امروز در یک حرکت انتحاری یک گلدان خوشمل + یک گل کاکتوس خیلی خوشملتر هدیه گرفتم که کلی شنگولم کرد ... از وقتی پایه این موجود کوچیک به زندگیم باز شده کلی انرژیه مثبت گرفتم و هی دارم قربون صدقش می رم ... اینقده شکلش با مزس که حد نداره ... بذار ببینم می تونم خودکشون کنم و یه عکس ازش اینجا بذارم ...

فعلاً کلی کاره عقب افتاده دارم ... می رم و با عکس بچه ام بر می گردم ...

 

پی نوشت :

این پست پی نوشت ندارد ... ( نقطه سر خط هم نداره )



114

آخ آخ این آهنگ جدید یه نانسی عجرم چه نازه ... وای وای با قلب و احساسات آدم چه بازی می کنه ...  یعنی رفته تو روح و روانما ...

 

 

پی نوشت :

* اینقدر کامنت ها جالب بود که حد نداره ... همچنان دارم می خونم

** شاید ترجه آهنگ نانسی رو اینجا گذاشتم ...



113

امروز به طرز مسخره ای دلم هوس آهنگهای قدیمی کرده بود ، واسه همین هم نشستم پشت کامپیوتر جانم و تویه گوگل سرچ کردم دانلود آهنگهای قدیمی ...

یه لیست بلند بالا از وب سایتها و وبلاگهایی رو بهم داد که تو هر کدومشون حداقل 50 تا آهنگ قدیمی می شد پیدا کرد ... یه چیزایه عجیبی دانلود کردم که خودم باورم نمی شد یه روزی دوباره اینا رو گوش کنم ...

آهنگ هایی که شاید یه زمانی ورد زبون داش مشتی های دوران خودش بوده و من شاید تو دوران بچه گیم تویه فیلم های قدیمی دیده بودم و شنیده بودم ...

گفتم فیلم قدیمی یهو یاد مردی و مردونگیه تو فیلما افتادم ... آخ که هر چی بود ماله فیلما بود ... تو فیلما بود که اگه یکی خاطر خواه می شد واسه عشقش از جونشم می گذشت ... تو همون فیلما دیدم که عاشقی چه خوشگله ... که چه حاله خوبی دارن عاشقای اون دوران ... مردی و مردونگی اون دوران رو می خوام ... پاکی و سادگیه چشای اون دوران رو می خوام ...

 

 

پی نوشت :

* آره می خوام بگم که مردای الان مردونگی ندارن ... به هیچ عنوان قصد توهین ندارم پس به کسی بر نخوره ... نگید شمشیرش رو از رو بسته ، نه بخدا  اصلا اینجوری نیست فقط واقعیتی بود که تجربه کردنش یه کم دردناکه ...

** آقایون اگه دوست نداشتن کامنت نذارن خنده ... چون کامنتها تایید نمی شه واسم بنویسید ( خانومها صد البته ) که مردی و نامردی از دید شما چیه ؟؟؟ به کی میگن مرد به کی می گن نامرد ؟؟؟ اصلا الان مرد وجود داره ؟؟؟

*** تو کجایی واقعاً ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



112

اکثریت قریب به اتفاق کامنتها بیانگر این بود که : تو اون لحظه ای که اعداد ساعت یکی شدن یا کسی درباره تو داره حرف میزنه یا به تو فکر می کنه ...

عجیبه هاااااااااااااااااااااااا ... یعنی هر روز تویه اون ساعتهایه بخصوص تو به من فکر می کنی ؟؟؟ آخه مگه می شه ؟؟؟؟

 بابا بی خیال ، من که همینجوری تم ه خیال پردازی دارم ، شما ها هم با این کامنتها منو شوت می کنید تو عالم محال ...

یعنی عاشق خودمم وقتی این مدلی پاک منفی بافه الکی می شم ...

بگذریم ...

حال و هوایه عجیبی دارم ... چند روزیه که صبح تا شب کارم شده گوش  کردن به صدای علیرضا افتخاری عزیز و آلبوم دوست داشتنیه نیلوفرانه "1" ... چنان صداش تو این آلبوم سوز داره که بند بند وجودم رو می لرزونه ...

نور اتاق رو کم می کنم ... مست از بویه خوش عود و صدای ناب افتخاری می شم و می رم تو عالم هپروت ...

 

ای غم ای همدم دست از سر دل بردار
ای شادی یک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی ست از غم شده ام بیزار
ای غم بیرون رو این خانه به او بسپار

با این خانه ی تنگ
با این پاره ی سنگ
با این دل چه کنم
این آلوده ی رنگ
دلااااااا
قول مرا چرا شکستی
پَر نزدی به گِل نشستی
پَر نزدی
تو دریا بودی
ز چه رو چون مردابی
ای دریا تا کی
ز نسیمی بی تابی

دل به دریا بزن در شبِ طوفان
تا به کی سر زدن بر درِ زندان
تا کِی تنهایی
برخیز و پرگشا
در آسمان رها
تا کوی ناکجا
کوی بی نشان
کوی آشنا
ای غم ای همدم دست از سر دل بردار
ای شادی یک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی ست از غم شده ام بیزار
ای غم بیرون رو این خانه به او بسپار
ای دل زین غمها تنها غم او بگذار

 

این حال عجیب و خوبم رو با هیچ چیزی تو این دنیا عوض نمی کنم ... یه غم بزرگ یه بغض تلخ یه آه تلختر از بغضم ، همه یه اینا اون حال عجیب رو واسم ساختن ...

آخ اگه بدونی چقدر دلم هوس جاده چالوس کرده ...

فکر می کنم تقریباً دو ماهی از آخرین شامی که با هم تو جاده چالوس خوردیم می گذره ... چه برفی می زد اون شب ...

 

 

پی نوشت :‌

الان ندارد ... شاید بعداً ، بعداً نوشت داشته باشد ...

 

 



111

اصلاً دلم می خواد هر روز اینجا بنویسم !

کسی مشکلی داره ؟

چه جالب، شماره این پستم شد ١١١ ... یه چند وقتی می شه( تقریباً ٢ ساله )  که وقتی سرم رو بالا میگیرم و به ساعت روبروم خیره می شم می بینم که شده ١١:١١ ... یا شده ١٣:١٣ ... واسم جالبه ... کسی می دونه جفت شدن عددها نشونه یه چیه ؟؟؟ از اونجایی که جدیداً همش دنباله نشونه ها هستم لطفاً اگه می دونید نشونه یه چیه بهم خبر بدید .

این روزها بد جوری بی حوصله شدم ... خیلی هم از این مود خوشم نمی یاد ... دارم دنباله یه راه حل می گردم که از این وضعیت برم بیرون ... باز هم منتظر پیشنهاد های  خوبتونم ...

از همین الان تا خود عید ۶١ روز مونده ... یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم ...

 

بعداً نوشت :‌

* وااااااااااااااااااااااای تو رو خدا نگید سریال ببینم ... من همینجوریش گیرو گوره Prison Break شدم ... یه راه حل بهتر می خواممممممممممممممممممم .

** گفتم Prison Break یادم افتاد بگم که من کلی عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشق مایکل شدم نیشخند ... واااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااای به عشق دیدنش به سرعت فانتوم می رم خونه نیشخند



110

عجب شعر قشنگی خوندم از یک شاعر عرب ، شما هم بخونید فکر می کنم با حال این روزهای ما همخونی داره ...

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می دانی که؟ باید واقع‌بین بود!
صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

 


سروده ای از غاده السمان زن شاعر سوری

 

پی نوشت :‌

* من هنوزم ...


 



109

دیشب تو راه برگشت به خونه داشتم به این فکر می کردم که چقدر این روزها دلم تنگ شده واسه همه چیز

دلم تنگ شده واسه افتادن اسمت رو صفحه موبایلم واسه شنیدن صدای زنگی که برات گذاشتم ، می دونم می دونی که وقتی می شنوم نفسم تو سینه پرپر می زنه

دلم تنگ شده واسه اس ام اس بازی هایه نیمه شبمون

دلم تنگ شده برای شنیدن صدات

دلم تنگ شده واسه حرفهات

دلم تنگ شده واسه لج بازی هامون
دلم تنگ شده واسه غرغر کردنام و دلداری دادنات ، غر بزنم که شدم مثل یه برگ تویه یه جوب پر آب ، که بگم من دستام رو به علامت تسلیم در مقابل زندگی بالا گرفتم بعد اونوقت تو بگی چرت و پرت نگو ... که سرم داد بزنی از منفی بافی من بدت میاد و من تویه دلم ذوق کنم یک هیچ به نفع من که لجت در اومد ...

دلم تنگ شده واسه همه یه بد اخلاقی هامو همه یه مهربونیات

دلم تنگ شده واسه دستای مهربونت

دلم تنگ شده واسه مواظب خودت باش گفتنات اصلاً شاید باورت نشه من حتی این روزها واسه " زهر مار " گفتنات هم دلتنگم

خلاصه که حال و روز خوشی ندارم این روزها ...

 

 

 

پی نوشت :‌

* دلم برات تنگ شده ... خیلی زیاد ...

** چقدر این روزها آهنگ " نماز و روزه " حبیب رو دوست دارم ... 

ببین چه بی قرارم ... همش در انتظارم ...

*** مرسی از اون دوست مهربونم که این کامنت قشنگ رو برام گذاشته بود ، فکر کنم تویه کتاب رویه ماه خدا را ببوس خوندمش ... می نویسمش اینجا تا بقیه هم بخونن ...

خداوند به هر بنده چنان می نگرد که گویی تنها همان یک بنده را دارد عاشقانه دلسوز و با تمام توجه تو به کجا می نگری ؟!
شاید لازم باشه چشمهایت را بیشتری بگشایی یا جهت نگاهت را تغییر دهی ...  

 



108

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد ...

 

 

 

 

پ.ن : دست به نسخه پیچیت عالی شده دکتر جان ...



107

دعا کردم که بیایی

با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد

اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .

می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !

انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم . . .

نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد ، بی کنایه و ابهام

پس از نو می نویسم:

سلام! حال من خوب است

اما تو باور نکن

 



106

 

ستاره ها می شکنند و می شوند شهاب

دلی که می شکند می شود سئوال بی جواب ... !!!!

 

 

 

پی نوشت :

* زندگی قشنگتر از این نمی شه ...



105

خدا جون حواست به من هست ؟؟

 

 

 

 

پی نوشت :

* باران که می بارد تو می آیی ( بویه عطرت رو احساس می کنم ) ...



104

دید مجنون را یکی صحرانورد

در کنار بادیه بنشسته فرد

صفحه اش صحرا و انگشتان قلم

بر مراد خویشتن می زد رقم

گفت کی مجنون شیدا چیست این ؟

گفت نامه لیلی می نویسی کیست این ؟

گفت مشق نام لیلی می کنم

خاطر خود را تسلی می کنم


چون میسر نیست من را کام او

عشقبازی می کنم با نام او

.

.

.

.

پی نوشت :

* امروز این شعر از صبح تو مغزم رژه می ره

** سرما خوردم بدددددددددددددددددددد

 

 



103

به همین سادگی ٣۶۵ روز به عمرم اضافه شد ...

.

.

.

.

* مرسی از همه ی تلفن ها و اس ام اس ها و ایمیل ها ...

** چرا بی صبرانه منتظره یه اس ام اس ه  ساده از تو بودم ( یه اس ام اس ه ساده ) ...



102

شرح پریشانی

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

.

.

.

.

پی نوشت :‌

*زیاد ولی بخوونیددددددددددددد ... وای که چقدر من این شعر رو دوست دارم ... گفته باشم این شعر هیچ ربطی به داستانهای من نداره ( شاید هم داشته باشه .... لبخند ) ...

 



101

یه وقتها باید واسه زندگی کردن و زنده موندن کاخهای تخیلی که می سازی رو با لگد خراب کنی ...

.

.

.

مگه نه ؟؟؟؟



100

چه روزهایه عجیبی رو یکی بعد از دیگری پشت سر می ذارم ... همه چیز انقدر زود اتفاق می افته که یه وقتها مات و مبهوت فقط به خودم و اطرافم نگاه می کنم ...

این روزها خیلی زیاد دلم برات تنگ می شه ... خیلی زیاد ...

این شعر و دوست دارم ... شما چطور ؟؟؟

.

.

.

.

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی

مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی

ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

که شنیده ام زگل ها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد

که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی

.

.

.

.

پی نوشت :‌

* دارم به هزار و یک شب نزدیک می شم ... می گید نه ؟!!!! یه نگاه به شماره این پستم بنماییدددددددد ...

** دلم برات ...


 

 



99

سکوت کن

سکوت کن

- به یادِ آنکه :

- در سپیده جان سپرد

سکوت کن

سکوت کن

- به یاد آنکه :

- با امید خلق

- مرد

سکوت کن

- به یاد خشمِ آن شهید سربلند

سکوت کن

- به یادِ آنکه :

- عاشقانه

- زخم خورد

تو از

- سکوت

- اگر

- به خشم می رسی

- سکوت کن

.

.

.

.

.

پی نوشت :

*شعر  از میان کامنتهام ...  از ایرج جنتی عطایی _ بزرررررررررررررگوااااااااااااااااارررررررر

که با حال و هوایه این روزهای من بس جور است ...



98

گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
اینجا تن بیجان بیا زین جا سراپا جان برو
صد بوسه ی تو بخشمت، از بوسه بهتر بخشمت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا پنهان برو

.

.

.

.

پی نوشت :

* شعر از سمیمن بهبهانی عزیز ...

** به میلاد تهرانی عزیزم ... مرسی بابت لینک ...

*** به ترمه عزیزم ... اولاً من عاشق اسم شما هستم خاااااااااااانوم ... دوماً شما نسبت به بنده خیلی لطف داری ... من آدرس وبلاگت رو نتونستم پیدا کنم پس در نتیجه اینجا برات نوشتم عزیزم ...

 



97

از دکتر شریعتی:
مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.

گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند

اما همین که مطمئن شدند،

مردانگی را در کمال نامردی بجای می آورند

 

پی نوشت :‌

* من بی تقصیرم به خدا  خنده  اینو ویولت عزیزم تو بلاگش نوشته بود



96

یک هفته بیماری ...

یک هفته تب و لرز ...

و امروز همه اش خلاصه شد در کار ...

.

.

.

.

پی نوشت :

* دلم واسه بابا لنگ درازم تنگ شده ه ه ه ( شما بخوانید و بدانید که اندازش خیلی زیاده ه ه ه )



95

 

فقط چند تا دونه عکس قدیمی می تونه پرتابت کنه به 9-28 سال گذشته درست مثل امروز من ...

می تونه خنده ای توام با اشک برات یادگاری داشته باشه ...

عکس های تولد 2 سالگیم رو اسکن می کنم می ذارم تو فیس بوک ... نمی دونم چرا حسم اینقدر غریبه ...

 یه حس بی نام و گنگ ... انگار همه یه خنده ها واقعی هستن ...

هیچ کس نقابی به صورت نداره ... تو چهره ها هاله های سیاه غم دیده نمی شه ...

خنده های مخملین پدرم م م م بند بند وجودم رو می لرزونه ...

نگاه به دستای کوچیک و دخترونه ی خودم می کنم و دستهای محکم و مردونه ی اون ... بغضم می گیره ...

دو ساله که دیگه این دستای کوچیک دخترونه دستهای محکم و مردونه اش رو نگرفته ...

چقدر زود روزها می یان و می رن ...

پی نوشت :‌

* مرسی از پسر خاله ی عزیزم واسه تشویق و ایده های خوبش ( اسکن عکس هامون)

** به دوستای عزیزم : چشمممممممممممممممم ایمیل هام رو هم چک می کنم



94

 

 

 

هنوزم دارم طمع شیرین لحظه لحظه با تو بودن رو تویه اون رستوران بین راهیه جاده چالوس مزه مزه می کنم

مزه اش اینقدر شیرین هست که تا دیدار بعدی مست بمونم ...

هوا مست ه بهار ه ...

منم مست ه هوا ...

.

.

.

پی نوشت :

* د ل م ا ز ...  ب ی ز ا ر ه . . .



93

 

لحظات از آن توست؛

آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

 

 

  سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم ، فال نیکو ، مال وافر ، حال خوش
اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام


 

سال نو مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 



92

شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمی ره ...

.

.

.

.

.

* چهارشبنه سوری خوش بگذره ...



91

شدم مارکوپلو ... یا شاید هم مسافر کوچولو ... دائم تو سفر هستم ... یه کم خسته کننده است اما خداییش این توفیق اجباری رو دوست دارم ...

عاشق اسفند ماه ام ...

عاشق جنب و جوش مردم ام ...

عاشق پنجره های عریان از پرده ام ...

عاشق فرشهای شسته و آویزان بر پشت بامها ام ...

عاشق صدای دست فروش های کنار خیابون ام ...

عاشق ماهی های گلی توی تنگ بلورینم ...

عاشق درست کردن ٧ سین های عجیب و غریب ِ خودم ام ...

عاشق عطر دل انگیز انواع و اقسام شوینده ها و پاک کننده ها ام ...

عاشق دلهره واسه خرید کادو شب عید توام ...

عاشق رگبارهای گاه و بیگاه آسمونم ...

عاشق صدای وحشتناک ترقه ( شما بخوانید خمپاره ) جهت پیشواز و پسواز رفتن چهار شنبه سوری ام ...

خلاصه که با همه ی وجودم عاشق اسفند ماهم ...

.

.

.

.

پی نوشت :‌

* د ل م ه و ا ت و . . .

** عاشق نوشته های خانم عرفان نظر آهاری هستم ...

*** از همه ی شما دوستای گلم ممنونم ، مرسی که به یادم هستید ... اما شرمنده که همچنان اصرار بر تایید نکردن کامنتهای پر مهرتون دارم .... چون ماله خودمه و دلم می خواد که تنها خودم خوانندشون باشم ... لطفاً از من نخواید که این خوشی رو با کسی قسمت بکنم ...



90

روزهای سخت و عجیبی رو پشت سر می ذارم ( یا شاید هم می زارم ) ...

تو این روزها یه وقتهایی شده که ساعتها گریه کردم و یه موقعه هایی هم ساعتها خندیدم ...

نمی تونم حالم رو پیش بینی کنم ...

یه وقتها با یه تلفن شادترین زن روی زمین شدم و یه وقتها با یه اس ام اس غم دنیا تویه دلم خونه کرده ...

هوا هم دل به دله من داده و همش ابریه ... که خوب جایه شکرش هم باقی ....

این روزها بیشتر از همیشه دلم برات تنگ می شه ...

بیشتر از همیشه دلم می خواد که برام وقت بذاری ...

بیشتر از همیشه دلم می خواد کنارم باشی ... که کنارت باشم ...

بیشتر از همیشه دلم خیلی چیزا می خواد که تو خوب از نگام می خونی ...

اما ...



89

سرم درد می کنه و حالت تهوع دارم
چیزی شبیه زندگی رو قورت دادم
دارم بالا می یارم م م م



88 تولدم مبارک ...

به همین راحتی سی سالم شد ...

تو یه چشم به هم زدن ...

به همین راحتی سی تا سیصد و شصت و پنج روز ( یا شاید هم شش روز ) رو پشت سر گذاشتم ...

به طرفه العینی گذشت ...

چقدر زود برف پیری روی موهام نشست ...

چه اتفاقاتی تو این سی سال بر من گذشت ...

من از فردا یک زن سی ساله ام ...

گفتم زنه سی ساله یاد کتابش افتادم ...

وقتی می خوندمش فقط نوزده سالم بود ...

یه دختر شاداب و بازیگوش که هیچوقت تصور نمی کرد یه روزی سی سالش بشه ...

اما الان همون دختر نوزده ساله ی بازیگوش

رویه قله یه رفیع سی سالگی ایستاده  و داره راه رفته رو نگاه می کنه ...

یه کوله بار داره از خاطرات ٍ خوب و بد ...

یه کوله بار داره از تجربیات ٍ خوب و بد ...

خاطره ها و تجربه هایی که به قیمت عمرش براش تموم شدن ...

با خیلی هاشون گونه هاش سرخ شده و با خیلی هاشون چشماش نمناک ...

با خیلی هاشون ثانیه به ثانیه زندگی کرده و با خیلی ها شون لحظه به لحظه تو رویا بوده ...

از فردا می رم تو دهه یه سی ٍ زندگیم ...

نمی دونم چند سال از این دهه رو خواهم دید ...

اما دلم می خواد تو لحظه زندگی کنم ...

یادش بخیر پدرم همیشه می گفت سی سالگیه یه زن یعنی پختگی کامل ٍ اون ...

اما من هنوزم عاشق بچه بودنم ...

من هنوزم از بزرگ شدن فراریم ...

هنوزم دلم می خواد موهام رو با روبانهای رنگی رنگی خرگوشی ببندم ...

هنوزم دلم می خواد شبها عروسکم رو کنارم بخوابونم و قصه ی شاه پریون رو واسش تعریف کنم ...

هنوزم دلم می خواد با پسر بچه های محلمون مسابقه دوچرخه سواری بذارم و وقتی برنده شدم ساعتها تویه کوچه بخندم و دست بندازمشون ...

دلم نمی خواد بزرگ شم ...

دلم نمی خواد پخته و کامل شم ...

اما ...



87

نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده ... نمی فهمم که این اتفاق چقدر می تونه مهم باشه که تو رو اینجوری ناراحتت کرده ... هر چی به خودمون فکر می کنم هیچ نقطه ی تاریکی نمی بینم ...

ازت می پرسم کجایی ؟؟؟

می گی تو راه دارم می یام ...

دلم تو سینه می لرزه ... صدات غم داره ... دل منم غم داره ... اما نمی تونه کاری کنه ...

بهت می گم که می خوای بریم جاده چالوس مثل قدیما ؟؟؟

می گی اگه حس داشتم ...

نه حال روحیه خوبی دارم نه حال جسمیه خوب ... روحیه ام بخاطر تو خرابه و جسمم بخاطر فشارهای عصبی ...

بهت اس ام اس می دم که می دونی مهمون داریم ... می خوام که اونا هم باهامون بیان ...

( وای خدا دارم خفه می شم اشک نمی ذاره بیشتر از این برات توضیح بدم )

همه با هم می ریم بیرون ...

می گم که آخ جون جاده چالوس ...

می گی نه !!!

لبخند می زنم ...

نشستیم تو یه رستوران سنتی نزدیک خونه ...

صورتت میون این همه دود گم شده ...

دلم می گیره ...

یواشکی ازت می پرسم چی شده ....

چشات پر از غمه خوب حست می کنم ...

یه لبخند تلخ تحویلم می دی و می گی هیچ چی ...

اما فقط خدا می دونه پشت این هیچی چه حرفایی هست ...

دلم می خواد فریاد بزنم :

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو

از تو به تو نزدیکتر من ...

باور نکن تنهاییت را

تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم ...

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هر جایه این دنیا که باشی من با توام تنهایه تنها ...

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم ...

 

 

 

 

 



86

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم



85

 

 

 

> حذف شد <



84

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی ؟؟؟؟؟؟
 
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم

پی نوشت :‌

 

* دوستان عزیزم شرمنده ام که نمی تونم به وبلاگهاتون سر بزنم ... دارم پوست می اندازم ... برام دعا کنید ...



83

نمی دونم چرا یه دفعه همه چیز خراب شد ... نمی تونم درکش کنم ... نمی تونم باورش کنم ... چرا دوباره هاله یه سیاه غم دور من تنیده شد ... از تیر ماه بدم می یاد ... همه وجودم می لرزه ... انگار به جای خون توی رگهام آب یخ جریان داره ... هیچ جوری این سرما از تنم بیرون نمی ره ... نمی دونم با سرمی که امروز صبح زدم چند تا سرم از روز سه شنبه به من زده شده ... حالت تهوع دارم ... سرم گیج می ره ... نمی تونم باور کنم ... نمی خوام باور کنم ... آخه چرا ؟ ... چطور می شه که یه دفعه یه شوخیه مسخره تبدیل به واقعیت می شه ... آخه مگه می شه ... یعنی همه چیز به همین راحتی باید تموم شه ؟؟؟؟؟؟

حال روز درستی ندارم ... رویه پا بند نیستم ... باید دستم رو به دیوار بگیرم تا بتونم قدم از قدم بر دارم ... نفسم به سختی بالا می یاد ... چشمام هم سیاهی می ره ... چرا این کابوسهای شبونه دست از سره من بر نمی داره ... چرا تا زندگیم می یاد رنگ و بو بگیره سایه های سیاه غم تیره تارش می کنن ...

خدایا دیگه تاب و توان هیچ چیزی رو ندارم ... دیگه طاقتم طاق شده ...

میلاد تهرانی عزیزم می گه :‌

چند سال پیش، وقتی که ترکم می کردی

گفتی که از یاد ببرم هر آنچه بینمان بود،

من نیز اسمت را بر در و دیوار نوشته ام

تا خاطرم باشد که باید...

فراموشت کنم!!!



82

به مخاطب خاص :‌

 

یک نفر آمد قرارم را گرفت

برگ و بار شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهاری بود ،حیف

بـاد پاییـزی بهــارم را گــرفـت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود

آمد و دارد و ندارم را گرفت



81

هر طرف رو که نگاه می کنم تو رو اونجا می بینم ... همه جا یه نشونی از خودت گذاشتی ... چشم هام رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ... حتی نفس هام هم بوی تو رو دارن ... باورم نمی شه ، هنوز هم با شنیدن صدات گونه هام سرخ می شن و خون توی رگهام جاری می شه ... هنوز هم تا صدام می کنی قلبم با همه یه وجودش به طپش در می یاد ...



 
Copyright © 2004 - 2006 Ghesegoo.persianblog.ir All Rights Reserved
Template Design By : Shahab.Tiba@yahoo.com
  RSS 2.0